اشعار صوفي
از آن زمان كه تو رفتي در انتظار تو بودم شبانگهان به خود اندر گهي كنار تو بودم
به خون دهي تو شرابم، بياد مستي با تو به دل شراب تو خوردم گهي خمار تو بودم
ستاره تا به سحرگه شمردم و نشنيدم خبر زكوي تو يارا كه يار غار تو بودم
صبا بيامد و بويي نيامدم ز دو زلفت سياه روز و سيه بخت چو زلف تار تو بودم
گواه جرم خودم من چو حكم تو بشنيدم بسان مجري حكمت بپاي دار تو بودم
به وعده دل بفريبم كه آن زمان كه تو آيي
الهي امان و پناهم تويي گناهم ببخش، انتباهم تويي
فتاده زچشمت شوم يا كه رانده به هر جا روم آن پناهم تويي
چو ماهي به دريا غريق گناهم خطا پوش روي سياهم تويي
گناهم فزون از همه كوهساران به غفران فزون از گناهم تويي
به ياد آورم آنچه من از گناه فراموشكار و گواهم تويي
تو اين شرمسارت به منت پذير كه زود آشتي در نگاهم تويي
به عالم بدي ها از آن ماست همه خير و خوبي گواهم تويي
به پيش آورم بار، كوه گناه جزايم بهشت است دادخواهم تويي
نداريم چيزي كه پيش آوريم دهد نان و دندان به آهم تويي
به گرداب غم «صوفي» از دست شد
به شادي دهد آنكه راهم تويي
3.
اشك چشمم چو سيل مي آيد دل به سيلاب غم فرو ببرم
تا كه غم بر دلم گذر بنمود گذري بر ديار يار برم
يار خوش طبع من چه بيرحم است! رحمي آخر كه سوخت اين جگرم
گله از يار در مرام رندي نيست بود آيا كه جان به در ببرم؟!
من به پايش سر افكنم روزي سر به دامان او همي سپرم
شعر صوفي ز دل چو فرياد است
تا بدان سينه از درون بدرم
4.
در عنفوان جواني پيري رسيده ام داغي چنين به دل و ديده ديده ام
تا بوده اين چنين به جهان بوده كار ما خوني كه دل بخورد ريزم زديده ام
با سوز دل به نهان فرياد در دهم تا بيكران برسد اين سوز سينه ام
ما را شكايت از غم هجران علاج نيست بايد برم شكايت دل نزد ديده ام
داريم در دل خود داغي ز يك نگار از ابروان اوست كه چنين قد خميده ام
اي ساقي خجسته به خون ده شراب ما دل غرق خون شود از جام ديده ام
زلفان او چو كمنديست بر گردنم بر درگهش چو غلامي زر خريده ام
دستم به دامنش ار ناگهان رسد ترسم زدست شودم دامن كشيده ام
آيا بود به دلش يادي ز ما فتد گفتم حديث دل و بر باد داده ام
«صوفي» حديث دلت تا كجا كشد
تا در دهد نتيجه زپا اوفتاده ام
5.
رفتي اي جان چرا نهان رفتي اي صنم چه سر گران رفتي؟
آنچه نا محرمان بدانستند كردي ازما نهان چسان رفتي؟
چشم ما ماند سوي گرد رهت در غبار و خونفشان رفتي
تا خبر بيامد از كويت تا به آغوش دشمنان رفتي
وانگه از پيت فرستادم بي جوابم تو ناگهان رفتي
باز هر چه سعي در طلبت بنمودم تو پرزنان رفتي
آخر اي يار بي خبر زوفا بي وفا و جفا كنان رفتي
تا بپرسي زحال ما خبري خبر آمد خبر كنان رفتي
مانده بر جا زآتش دل ما خاك و خاكستر و خزان رفتي
مانده «صوفي» و خاك رهت
بر سرش كردي آن زمان رفتي
همیشه پای یک HSE درمیان است