دو روز مانده به پايان جهان...

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

سال نو مبارک

http://trizclub.ir/wp-content/uploads/2010/03/9.jpg

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت ایران

29 اسفند ، روز ملی شدن صنعت نفت ایران

http://roozbehonline.net/pix/86/12/mosaddegh.jpg

29 اسفند آخرین روز زمستان سرد است که همواره در تقویم ایرانیان آمدن بهار را نوید می دهد آخرین برگ تقویم ایران 60 سال است نام (روز ملی صنعت نفت ایران) را بر خود دارد و بدان افتخار می کند از آن روز 60 سال میگذردسال 1329 همه آنها که به اعتدال ایران می اندیشیدند نوروز شادی داشتند صنعت نفت ایران به رهبری دکتر محمد مصدق ملی شدواین روز در تاریخ ایران جاودان شد و جاودان می ماند.
در سال 1280 قراردادی توسط دربار به امضاء رسید که به قرارداد دارسی معروف شد و به مدت نیم قرن، فصلی از تسلط انگلیس برحیات سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی ایران گشود. قرارداد دارسی به شکلی دیگر در سال 1312 تمدید شد و در مدتی کوتاه، انحصارات کشورهای مرکز با دست اندازی به منابع کشورهای پیرامون به تمرکز تولید و تراکم سرمایه دست یافتند و به مبارزه برای به دست آوردن بازار کار و کالا و سرمایه پرداختند و جنگ جهانی دوم با چنین اهدافی آغاز شد.
در شهریور 1320 کارگران نفت جنوب با توجه به شرایط خاص داخلی و بین المللی به سرعت متشکل شدند و با توجه به موقعیت استراتژیک ایران و اهمیت نفت در سرنوشت جنگ، به عنوان وزنه ای قابل تامل مطرح گشتند. کارگران نفت جنوب با استفاده از تجارب خود به مبارزه ادامه دادند و در 23 تیر 1325 دست به اعتصاب همگانی زدند. تداوم مبارزه کارگران و پیوستن مردم به جنبش منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران در 29 اسفند 1329 گردید. با این که در مقابل این مبارزات ، کشتارهایی نظیر 30 تیر 1330 را تدارک دیدند، خللی در اراده مردم به وجود نیامد. ملی شدن صنعت نفت ایران برای انگلیس غیر قابل تحمل بود. ضربات سنگین ناشی از ملی شدن صنعت نفت برای انحصارات نفتی جبران ناپذیر بود، به ویژه که جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران نیروی محرکه ای برای مردم دیگر کشورهای منطقه برای کسب حقوق خود بود.
دکتر محمد مصدق در راس مبارزات دموکراتیک مردم ایران قرار داشت. با رشد جنبش، محافل وابسته برای سرکوب جنبش تلاش های تازه ای را آغاز کردند و هم زمان، فشارهای سیاسی و اقتصادی از جانب انگلیس فزونی گرفت و با اعزام ناوگان جنگی به خلیج فارس، این فشارها ابعاد نظامی یافت. در چنین موقعیتی کارگران با اعتصاب ها، موقعیت دکتر مصدق را مستحکم تر کردند. این رشد باعث شد که عناصر سازشکار از صف نیروهای جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران خارج شده و حتی عنوان کنند که حاضرند بر علیه دکتر مصدق با انگلیس کنار بیایند. این افراد بعد از جدا شدن از جنبش، بر علیه نیروهای ترقیخواه به فعالیت گسترده ای دست زدند و سرانجام با همکاری محافل وابسته به دنبال چند کودتای نافرجام، ضربه نهایی را در 28 مرداد 1332 بر مبارزات مردم وارد آوردند. بعد از کودتا، کنسرسیوم بین المللی بر صنعت نفت ایران چیره گشت و با کمک عناصر داخلی به سرکوب خونین تمامی نیروهای ترقی خواه پرداخت. گرچه تنها کلمه ملی برای صنعت نفت باقی ماند و درآمدهای حاصله از آن به انحصارات تعلق گرفت، اما دستاوردهای فکری جنبش ملی شدن صنعت نفت و اندیشه ی آزادیخواهی و عدالت اجتماعی در تحولات اجتماعی ایران ماندگار گردید.

این روز ارزشمند را به همه دوستداران ایران تبریک میگم.

صندلي داغ 3

مهمان اين دوره صندلي داغ


The image “http://dc270.4shared.com/img/gnJP5ls3/s3/0.17071443459436952/Sandaliye-Dagh3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


مهمان اين دوره را شما انتخاب كنيد ...


1. مهيار خرمي

2. مرتضي الهيان

3. ليلا مرادي

4. مهناز آموزان

5. عليرضا ياحقي

6. حسين واثقي

7. امير پايان

8. امير رستم زاده

9. مريم السادات حسيني

10. سيده مهتاب هاشمي

11. مهديه بازياري

12. مسعود كريم

13. مجتبي اسفندياري

14. مرجان خاييز

15. نازنين غلامي

16. فروغ گيوزاده

17. محمد تقيان

صندلي داغ 3

مهمان اين دوره صندلي داغ

http://mohsenduman.persiangig.com/image/sandali%20dagh.jpg

مريم السادات حسيني


دوستان عزيز ميتوانند از 15 اسفند تا 25 اسفند ماه سوالات خود را مطرح کنند...

نتيجه نهايي نظر سنجي صندلي داغ دوره سوم

با توجه به اينكه خانم مريم السادات حسيني و آقاي مرتضي الهيان در تعداد آرا ( 36 راي ) با هم برابر شدند و با توجه به اينكه در 2 دوره گذشته كسي از خانم ها بر روي صندلي ننشست ، خانم حسيني بر روي صندلي مي نشيند .

http://tehranpic.net/images/pc7daclssmjlimaj9ij9.jpg

علي گرشاسبي روي صندلي داغ

مهمان اين دوره صندلي داغ


The image “http://dc313.4shared.com/img/RO00WJo1/s3/0.39367432025038596/Sandaliye-Dagh4.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


لطفاً نام خود را ذكر كنيد...

دخترم! شریعتی منم،به من فحش بده!


http://www.novinplaza.com/userfiles/khabar24-dr-sharyati.jpg
محمد لامعی: درون خودرویی نشستم. مرد میانسالی در کنارم نشست؛ کتابی که تصویر دکتر شریعتی بر روی جلد آن نقش بسته بود، توجه مرد میانسال را به خود جلب نمود. قطره های اشکش را دیدم که به نرمی روی گونه اش می لغزید. پرسیدم با دکتر شریعتی چگونه آشنا شدید؟ گفت: در حسینیه ی ارشاد شنونده ی سخنانش بودم. در اوایل مهر ماه سال 1352 دستگیر شدم. مرا به زندان کمیته ی مشترک شهربانی و ساواک بردند. زندان کمیته ی مشترک، ساختمان کوچکی بود که از آن برای بازجویی های اولیه استفاده می کردند. این ساختمان از چندین سلول انفرادی تنگ و تاریک تشکیل شده بود و صدای بازجوها و آزار و شکنجه به آسانی شنیده می شد.

از جمله ی زندانیان، دختر دانشجویی بود که ...

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

صندلي داغ 2

مهمان اين دوره صندلي داغ


The image “http://dc270.4shared.com/img/gnJP5ls3/s3/0.17071443459436952/Sandaliye-Dagh3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


مهمان اين دوره را شما انتخاب كنيد ...

لطفاً در هنگام انتخاب نام خود را ذكر نمائيد .

1. علي گرشاسبي

2 . مهيار خرمي

3. مرتضي الهيان

4. ليلا مرادي

5. مهناز آموزان

6. عليرضا ياحقي

7. حسين واثقي

8. امير پايان

9. امير رستم زاده

10. مريم السادات حسيني

11. سيده مهتاب هاشمي

12. مهديه بازياري

13. مسعود كريم

14. مجتبي اسفندياري

15. مرجان خاييز

16. نازنين غلامي

17. فروغ گيوزاده

18. محمد تقيان

آرم جدید هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران

 

معــــــــــــــادله

سوال ) جمله "هر که سوادش کمتر ، درآمدش بيشتر" را از لحاظ علمی و رياضی اثبات نمائيد ؟

جواب :

معادله اول - از قديم گفته اند : وقت طلاست، به عبارت ديگر... زمان = پول

معادله دوم - همين طور گفته اند ، توانا بود هرکه دانا بود ، يعنی ... توان = علم

معادله سوم – همانطور که در فيزيک خوانده ايم : زمان / کار = توان يا P=W/t

با جای گذاری معادله اول و دوم در معادله سوم به اين معادله می رسيم:

پول / کار=علم

که می توانيم آن را به اين صورت بازنويسی کنيم:

علم/ کار = پول

بنابراين:


Lim∞ = (پول)


0→ علم

يعنی هرچه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بيشتر است، و اين هيچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !

به عبارت ديگر وقتی علمت به سمت صفر ميل کند، پولت به بی نهايت خواهد رسيد!

جواب حسن فیضی به سوالات شما

برای خواندن جواب سوال ها به ادامه مطلب بروید ....

ادامه نوشته

حسن فيضي روي صندلي داغ

مهمان اولين دوره ي صندلي داغ زمستونه وبلاگ كسي نيست جز « حسن فيضي » . شما از همين امروز تا 12 دي فرصت داريد سولاتون رو در قسمت نظرات مطرح كنيد و حسن فيضي هم 12 دي به سولات شما پاسخ مي ده . ضمناً نام خود را قيد كنيد .


The image “http://dc226.4shared.com/img/SeIxAU8F/s3/0.020846809115690923/Sandaliye-Dagh11.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

صندلي داغ

با سلام به همه ي دوستان

اين بار تصميم داريم صندلي داغي داشته باشيم ، اميدوارم داغي  اين صندلي فقط در حد گرم كردن شما آن هم در شروع فصل سرد سال باشد و كسي از داغي اين صندلي نسوزد .
اميدوارم با حضور گرم عزيزان صندلي  داغ  خوبي داشته باشيم .


http://up.iranblog.com/3/1257528908.gif


من رسیدم

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه


قرمزته يا آبي ته ؟

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

ادامه نوشته

تیتر روزنامه اطلاعات در 2 روز

 
دیروز چهارشنبه 17 آذر 89




امروز پنجشنبه 18 آذر 89



فرا رسیدن ماه محرم تسليت باد

فرا رسیدن ماه محرم ، ماه عزای اهلبیت علیهم السلام را به محضر حضرت بقیه الله(عج الله تعالی فرجه الشریف ) و شما عزیزان شیعه تسلیت عرض می کنم . انشالله در این ایام همه ما در زمره عزاداران واقعی حضرت اباعبدالله (علیه السلام ) قرار گیریم .


http://img4up.com/up2/45810487433184.jpg

تصاويري به مناسبت روز دانشجو

The image “http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/16azar120.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

ادامه نوشته

روز دانشجو مباركباد

http://publicrelations.mubabol.ac.ir/NewsPic/%D8%B7%C2%B1%D8%B8%CB%86%D8%B7%C2%B2%20%D8%B7%C2%AF%D8%B7%C2%A7%D8%B8%E2%80%A0%D8%B7%C2%B4%D8%B7%C2%AC%D8%B8%CB%86.jpg

دو راهب و دخترك

دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي. راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

عزدواج!!

نام : کمال

کلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج!  

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

كل كل شاعران


شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

کل کل شاعران ایرانی

حافظ شيرازي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را



صائب تبريزي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد

نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را



شهريار

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد

نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند

! نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

هيچ چيز براي نگراني وجود نداره

*فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی .

اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.

اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم

.اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری

!پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!

انصراف

هم اكنون جناب آقاي بهنام رضايي از ادامه فعاليت در وبلاگ انصراف ميدهند.!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

قوم و خویش خدا

ميدونم اين شعر خيلي قديميه ولي انقدر قشنگه كه نتونستم نذارم تو وبلاگ...

آدمی می شناسم از دوزخ

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا

هول از آتیش دارد و من نه

دائمن ذکر گوید و تسبیح

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود

گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ

قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد

بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟

چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو

سخنش نیش دارد و من نه



شاعر : سيد محمد رضا عالي پيام

چرا میدان آزادی را ازنمای بالا نشان نمی دهند؟

چرا میدان آزادی را ازنمای بالا نشان نمی دهند؟


اگر به عکس میدان آزادی از بالا دقت کرده باشین میدان آزادی به صورت یک صلیب کاملا” مدرن انگلیسی ساخته شده

گفته شده در دوره پهلوی وقتی این میدان توسط یه مهندس خارجی ساخته شد بعداز اینکه فهمیدن قضیه از چه قراره خود شاه اون مهندس رو در میدان آزادی دار زد.

به هر حال همیشه جای سوال بوده که وقتی تو تهران راهپیمایی میشه چراهیچ وقت موقع تصویربرداری از نمای بالا برج آزادی فیلم نمی گیرن؟؟

البته هم اکنون شهرداری تهران در حال بازسازی این میدان است تا از این حالت در بیاورد.
ببینید:

روز مجلس گرامي باد

http://www.mums.ac.ir/intimages/baner88/majles.jpg

آیت‌الله سیدحسن مدرس، روحانی مبارز و عالم در 10آذرماه سال1316 به‌دست عوامل رضاخان به شهادت رسید. آیت‌الله مدرس در اصفهان و سپس در حوزه نجف‌اشرف تحصیل کرد و در بازگشت به ایران در شهر اصفهان در کنار تدریس، مبارزه با فساد دستگاه حکومتی قاجار را آغازکرد. آیت‌الله مدرس در زمان نمایندگی‌‌اش در مجلس شورای‌ملی به مبارزه خود علیه ظلم حکومت داخلی و دخالت‌های بیگانگان شدت بخشید. آیت‌الله مدرس در زمان کودتای 1299 رضاخان دستگیر و زندانی شد و پس از سقوط کابینه سیدضیاء از زندان آزاد شد و بار دیگر به‌عنوان نماینده مردم تهران به مجلس شورای‌ملی راه یافت. سرانجام در پی مخالفت‌های آشکار و صریح علیه حکومت رضاخان در سال 1307هجری شمسی به خواف تبعید شد اما به‌دلیل ادامه مبارزه به کاشمر منتقل شد و همانجا به دست عوامل رضاخان به شهادت رسید. سالروز شهادت ‌این عالم ربانی به نام روز مجلس نامگذاری‌شده است.


دسته گل

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در
شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و
گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می
کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد
لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا
آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته
بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می
خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد
.
شکسپير می گويد:
 
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن